شمس الدين محمد كوسج
155
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
دگر آنكه گر او نبودى مگر « 1 » * شدى زهر گرگين به ما كارگر چو بشنيد رستم ز برزو چنين * به دو گفت كاى نامور شير كين نيازارد او را كسى زين سپاه * بگو تا شود شاد و ايمن به راه وز آنجاى بر سان باد دمان * برفتند برزوى و رستم دوان « 2 » رسيدند نزديك ايرانيان * دو پيل سرافراز و شير ژيان چو رستم به نزديك گردان رسيد * ز شادى به دل نعرهاى بركشيد بديشان چنين گفت كاين « 3 » نامور * كه بد بسته با ما به كينه كمر دل ما ازو پرغم و تاب گشت * به فرجام فرزند سهراب گشت چو رستم چنين گفت ايرانيان * به شادى گشادند يكسر ميان « 4 » زواره به مژده بتازيد اسب * به نزديك دستان چو آذرگشسب همه سيستان يكسر آذين ببست * به هر جاى مردم به شادى نشست ز دروازه آمد برون پور سام * خود و پهلوانان فرخندهنام [ بيامد چو برزو مر او را بديد * پياده شد و پيش دستان دويد ] [ به بر درگرفتش ورا زال زر * همى شاد شد زو دل كينهور ] [ بپرسيد ايرانيان را همه * كه او چون شبان بود و ايشان رمه ] [ نهادند سر سوى ايوان شتاب * خود و نامداران با جاه و آب ] به خوردن نهادند سرها همه * چه مهتر چه كهتر شبان و رمه چو برگشت رويين از آن رزمگاه * همى رفت خسته به بىراه و راه « 5 » بيامد به نزديك پيران چو باد * همى كرد از آن لشكر گشن « 6 » ياد « 7 »
--> ( 1 ) . ك : دگر ؛ در « ن » اين كلمه پاك شده است ؛ متن : پ . ( 2 ) . ك : دمان . ( 3 ) . ك ، ن ، پ : كاى ؛ متن : م . ( 4 ) . ن : زبان . ( 5 ) . ن : از آن كار برزو شده دل تباه . ( 6 ) . ك : كش ؛ پ : گشن لشكرش . ( 7 ) . ن : بيامد چنان تا به نزد پدر * چو پژمرده شاخى فرو برده سر